خرید بک لینک
واقعا فکر نمی کردم اتفاق بیفتد. توی هزاران موقعیت مشابه، همیشه به خیر می گذشت. صدای هشدار گونه مامانم را شنیدم که به بابام گفت: "حواست باشه به موتوره نخوری." همین. جای نگرانی نبود. یا موتور سریع رد می شد یا اینکه بابا سرعتش را کم می کرد. به حدی سریع اتفاق افتاد که حتی وقت نکردم بترسم. فقط وقتی صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی جاده وقتی که بابا ترمز کرد توی سرم پیچید و فهمیدم دارد اتفاق می افتد تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود: "آخرش اینه؟ قراره اینجوری بمیرم؟"کمربند نبسته بودم. بام! موتور برخورد کرد به جلوی ماشین. پرت شدم به سمت شیشه ای که در اثر برخورد با موتور توی صورت و سرم ریز ریز شد. برای چند ثانیه توی سرم سکوت مطلق برقرار شد. همه صداها محو شده بودند. دارم می میرم؟ دوباره از سمت شیشه محکم برگشتم روی صندلی مسافر. متوجه شدم که سرم سنگین و گیج است. انگار یک وزنه گذاشته باشند روی سرم. دارم می میرم؟ اینجا بود که ترس برم داشت. ولی مطمئن بودم که هنوز نفس می کشم. داد زدم: "مامان، برو بیرون." مامانم مکث کرد. می خواست اول ببیند من حالم چه طور است. دوباره داد زدم: "مامان. درو باز کن و برو بیرون. همین الان." نمی دانم افکارم توی آن لحظه اساسی داشت یا نه ولی فکر می کردم جایز نیست که بعد از تصادف توی ماشینی بمانیم که مخزن گاز دارد. اگر منفجر می شد چه؟نکته فاجعه آمیز ماجرا اینجاست که من توی لحظه ای که از ماشین بیرون می زدم حواسم بود که همه متعلقاتم از با ارزش هایی مثل موبایل تا بی ارزش هایی مثل هندزفری و کیف دستی و حتی دستکش هایم را با خودم ببرم بیرون ولی بابام کاملا از ذهنم پاک شده بود. یعنی حتی یک ثانیه هم برنگشتم تا چک کنم ببینم حالش خوب است یا نه. نگران هیچ کسی نبودم به جز خودم. برخ

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 1:19

دلم رو زدم به دریا و برای یه نفر نامه عاشقانه نوشتم. بیشتر از یک ماه توی کشو میزم جا خوش کرده بود. با یه روبان سفید توری دورش و یه پروانه رو بسته ش. یه هفته قبل دل به دریا زدم و پستش کردم. توی تاریخ زندگی من اولین باری که به پسری اعتراف کردم می شه اواخر اسفند سال 1400 توی سن 26 سالگی. نامه هنوز به مخاطبش نرسیده. احتمالا روز سال نو، یا روز اول فروردین نامه راهش را به صاحبش باز کنه. وقتی به صراحت کلامم توی نامه فکر می کنم، عرق شرم می شینه روی چهره م و لپ هام گر می گیره. من همیشه توی زندگیم افراطی بودم. یا برای یه چیزی خیلی کم می ذارم یا این قدر تا تهش پیش می رم که گندش در بیاد. نامه از نمونه های "گندش قراره در بیاد" هست.بهش گفته بودم قراره یه نامه براش بفرستم. گفتم: "وقتی نامه م رو بخونی باهام قطع رابطه می کنی." یکی از همون لبخندهایی که باعث میشه دلم یه جوری بشه، همون لبخندهایی که باعث شده بود بشینم و تک به تک کلمات اون نامه رو به شاعرانه ترین شکل ممکن بنویسم، بهم تحویل داد و گفت: "مطمئنم که اینکارو نمی کنم." ولی من می دونم که حتی اگر باهام قطع رابطه نکنه از این به بعد دوستی بین ما سرد میشه. فکر کن وقتی که یه پسره وسط قرار گذاشتن با دخترهای دیگه است و مدام درباره اینکه باید چه کار کنه از تو سوال می پرسه، برداری و براش نامه عاشقانه بنویسی.روزهای آخر سال شلوغ و گیج کننده است. ساعت شش صبح بیدار می شم و طرف های یازده می رم به رخت خواب. حالم چندان خوب نیست. دردهای جسمی و استرس های روزمره گریبانگیرم هست. توی این میونه یه لحظه هایی شده که از پای لپ تاپم حین کار پا شدم و رفتم توی حیاط زیر نور آفتاب گرم زل زدم به آسمون آبی. به نامه ای فکر کردم که شاید به یه عشق پرشور ختم نشه، شاید به از

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 1:19

من آدمی ام که زیاد نق می زنم. اخیرا دچار آدمی شدم که خیلی بیشتر از خودم نق می زنه. نمی تونم رک بهش بگم من الان در شرایط روحی مناسبی برای شنیدن مشکلات کوچیک و روزمره تو نیستم چون دقیقا خودم دارم همون ها رو تجربه می کنم. ولی غیرمستقیم بهش گفتم که چون مریضم عملا غذا زیاد نمی خورم، خواب کافی ندارم و ساعت های طولانی کار می کنم. امیدوار بودم که این بهش بفهمونه باید بهم فرصت بده که این دوره رو پشت سر بگذارم و بعد صحبت کنیم. ولی نه. همچنان ادامه می ده. نتیجه این شده که از امروز تصمیم گرفتم برای هیچ کسی نق نزنم. حتی وقتی واقعا اوضاع برام سخته. فقط بشینم و دنبال راه حل بگردم. واقعا دلم نمی خواد این طوری سوهان روح کسی باشم و می ترسم که واقعا با نق هام کسی رو اذیت کرده باشم. در جواب این دوستم هم رک بهش گفتم که گاهی بعضی از مسئله ها رو زیادی بزرگ می کنه و بهتره که سخت نگیره.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 1:19

صفحه بندی